
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن


نگارش شده توسط پسری در سرزمین خاک در 27 Feb 2008 ساعت 1 AM موضوع



روی سکـــــــــــــــــــــوی کنـــــــــار پنجـــــره 
هــــــــــــمه شـــــــــــــب جــــــــای منــــــــــــه 
چــــندورق کاغــــــــذو یــــــــک دونــــــــه قلم 
همیشـــــه یــــــار منـــــــه
کاغــــــذای خـــط خــــطی
از کنـــــاردربــاز پنــــجره
می پرن تــــــوی کوچــــه
سرحـال ازاینکه آزادشدن
نمی دونــــنـداسیــــــــردل سنـــگ بادشدند
دیـــگه بیــــــــــداری شــــــــب عادتــــــمه
همــــــــدم سکــــــــوت تنهایـــــــی مــــــن 
تیــــک تیــــک ساعتــــمه
حـــــــالامــــــــن مونـدم و
یــــــــه دونــــــــــــه ورق 
که اونـــــم ازاســـــم تــــو
سیــــــــــاه می شــــــــــــه
همـــــــــه چیز تو زندگیـــم
آخرش به پای توتباه میشه
چشمونــــــم فاصلــــــه رو 
از پنجــــره دیــــــد می زنه
دلم اسم توروفریاد می زنه
درای پنجــــــــــــــــــره رو
تـــــا آخــــر بـــــاز می کنم
با خیـــال تو پرواز می کنم 


نگارش شده توسط پسری در سرزمین خاک در 27 Feb 2008 ساعت 0 AM موضوع


وسعت دوست داشتن رو اندازه نگیر ....
زیادش هم کم است ...
تنها با آن سیراب شو .... رشد کن ... شکل بگیر ... و کامل شو .
خود دوست داشتن مهم است ... نه زمانش ... نه پایداری اش .
نه مالکیتش ... و نه حد و حدودش ....
سر تو بالا کن ... نگاه کن ...
دوست داشتن خدا رو ببین ...
یاد بگیر که دوست داشتنت را کادو پیچ نکنی ....

نگارش شده توسط پسری در سرزمین خاک در 27 Feb 2008 ساعت 0 AM موضوع

سلام بچه ها
امیدوارم حالتون خوب باشه و ساعات خوشی داشته باشین
معذرت می خوام که یه مدتی آپ نکرده بودم
آخه خودم عمدا اینکارو کرده بودم تا کار بکشه به این روز
میدو نین چیه بچه ها؟
امروز درست یک سال شد که من عشقمو از دست دادم اونم عشق چندین سالمو
نمی دونین چه حالی دارم می خوام گریه کنم اما نمی تونم چون اونقدر گریه کردم که دیگه نای واسه
گریه کردن ندارم
امروز می خوام بنویسم تا اگه یه روزی من مردم و مریم گذرش به اینجا افتاد نوشته هام بهش بگن وحید
تا آخرین نفس تو رو دوست داشت
امیدوارم این بلایی که سر من اومده واسه هیچ کدومتون پیش نیاد چون خیلی سخته خیلی![]()
قربون همتون برم ![]()

نگارش شده توسط پسری در سرزمین خاک در 27 Feb 2008 ساعت 0 AM موضوع


برای پرواز از صبح به شب باید با اشک از غروب رد شد 
انتظار...انتظار...و باز هم انتظار...واژه غریبی است
آه...آه...خدایا این انتظار چیست؟
پروانه عاشقی که از شمع دور است غمخواری جز گل ندارد
سکوت سدی است در برابر سیلاب اشک
گردباد عشق خانه دل را در هم می شکند
آیا تکه نوری پیدا می شود تا دل تاریکم را روشن کند؟
خنده من همچون قایقیست که بر غرق شدن سایه خودش می گرید
ماه بدون ستاره همچون خورشید بدون غروب است
رنگین کمان باران اشک را تنها عاشقٍ معشوق می بیند
سرانجام شمع بی پروانه خاموشی است
کوه عمری با سایه اش در آب صحبت می کند اما آدمی چه؟
عاشق به فکر هیچ نیست جز معشوق
اگر نگاه نبود این قصه عشق تمامی داشت



نگارش شده توسط پسری در سرزمین خاک در 12 Jan 2008 ساعت 0 AM موضوع



فریادهای سوخته مان را در غربت کدام بیابان از سینه های خسته برآریم
نشنیدی و ندیدی نامرادی های من بین دنیای تو دنیایی است تا دنیای من
من که در این جمع گذشتم از هر چه آرزو است 
دست غم دیگر چه خواهد از تن تنهای من
از عمری که رفت ما هیچ ندیدیم افسوس که این راه به بیهوده بردیم
یک عمر به این سو دویدیم در جستجوی اهل دلی
هر چه گشتیم آخر به همان جا که بودیم رسیدیم
صحرا سکوت مرگ گرفته است
خاموشی خاکسترم به جا نمی ماند به یادگار
با گردباد حادثه تا آسمان میروم من دست بیرحم حادثه را می شناسم
بیا ما را مگر خدایان نفرین میکنند که چنین خاک به اسارت دچار است
من هم به اسارت خاک،من از طوفان شب می ترسم
از سکوت تو که آرام آرام می خشکی و خاموشی
نبودی و ندیدی از تب غم و دردت دیگر رنگ هستی به من نیست
رفتن تو حجم غم ما را پیش بینی نکرد خاصیت عشق که این نبود
روی ماسه های نرم ساحل خیال انگیز همچون مهتاب بنشین
اما او سفر کرد و کس ندانست که در این خاکدان چرا ماندم
زندگی چیزی نبود که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود




نگارش شده توسط پسری در سرزمین خاک در 11 Jan 2008 ساعت 11 PM موضوع



می خوام از باغ بزرگ آسمون
سبدی پر از ستاره بردارم
واسه اینکه تن تو زخمی نشه
رختی از مخمل ابرها بیارم
دوست دارم هزار هزار ستاره دنباله دار
شبی که عروس می شم تور سپید من باشه
چقدر قشنگه آدم خواب های خوب خوب ببینه
کاشکی زندگی همیشه مثل حرف زدن باشه
بیا چشم بسته به اون دنیا بریم
بیا از پله ابر بالا بریم
یه روز از جاده شیری افق 
بیا تا شهر فرشته ها بریم
بیا با فرشته ها آدم ها رو نیک بکنیم
برای تنهایی شون
گریه و دلسوزی بکنیم
وقتی خورشید و از دروازه بیرون میکنه
بیا رو مخمل شب
خورشید و گلدوزی کنیم
اگه خوابم نباشه دق می کنم
اگه سرابم نباشه دق می کنم


نگارش شده توسط پسری در سرزمین خاک در 11 Jan 2008 ساعت 11 PM موضوع

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم 
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم




نگارش شده توسط پسری در سرزمین خاک در 6 Jan 2008 ساعت 11 PM موضوع




سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن 
هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن 
واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره 
بذار به حساب غربت نکنه دلت بگیره 
عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت 
خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت 
سر تو با مهربونی بذاری به روی شونم
تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم 
حالمو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره 
چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره 
نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون
چه قد از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دو تامون 
بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی 
تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی 
می دونی که دست من نیس بازیای سرنوشته 
رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته
باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه 
اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه 
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد 
باقیش و بگم می بینی گریه هات کلی حروم شد
حال من خیلی عجیبه دوس دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تو تو چشام عشقو ببینی
یادته من و تو داشتیم ساده زندگی می کردیم
از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی می کردیم 
یه دفه یه مهمون اومد ،عقلمو یه جوری دزدید 
دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید 
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه 
یا دلم گول چشای ،خندونش رو خورده باشه 
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد 
به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد 
اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده 
اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده 
تو بازم طاقت آوردی ،مث پونه ها تو پاییز 
سرنوشت تو سفیده ،ماجرای من غم انگیز
بد جوری دیوونتم من، فکر نکن این اعترافه 
همیشه نبودن تو ،کرده این دل و کلافه
می دونم فرقی نداره، واست عاشق بودن من 
